رومان زندگی امیر .نویسنده حافظ عینی میرزا .بهترین های روز دنیا *******
بسم تعالی
داستان زندگی یک فردی که سختی های بسیار زیادی میکشد یک فرد تنها یک فرد میان سختی ها یک بچه 15ساله بنام امیر
امیر با این که تنها 15سال داشت هم درس میخواند و هم سری مخالف مدرسش را در تعمیر گاهی کار میکرد که شغلی برای ایندش بسازد پدر امیر فرد خوب و دلسوزی بود 40سال داشت و کارگری ساده بود که با سختی های فراوان نان حلالی برای خانواداش بیاورد . امیر یک صبح ساعت 9بیدار شد و فهمید که دیر از خواب بیدار شده و سریع کتابهای هود را زیر بغلش گرفت و صورت مادر را بوسید با سرعتی زیاده روانه مدرسه شد .وقتی به انجا رسید مدیر مدرسه پشت درب وایساده بود و داشت طور والیبال را نصب میکرد که امیر با نفس نفس از درب وارد مدرسه شد .
مدیر .اهای کجا بیا اینجا ببینم ساعت رو نگاه کردی
امیر .سلام 😒اقا بخدا خوابم گرفته بود
مدیر یک چوب در دستش گرفت و شروع به کتک زدن کرد
اشک های امیر میریخت و دستان خود را فوت میکرد که ناگهان مدیر دستان سیاه شده (گریسی)امیر را دید مکسی کرد و گفت دستانت را چزا نشستی .
امیر با صدای گریان و لرزان خود میلرزید و گفت من شاگرد مکانیکی میکنم بخدا شستم اما پاک نمیشن .
مدیر چند لحضه به فکر فروع رفت و بعد گفت برو سر کلاست امیر کتابهایش را برداشت و کلاس رفت درب را زد اقا اجازست . اقای محمدی سر کلاس داشت مینوشت روی تخته سیاه مکثی کرد گفت بیا داخل دسته درب اهستع پاین کشیده شد و درب باز شد یکی از بچه ها به تمسخر گفت اوسا اومد .
همه زدن زیر خنده امیر سرش پاین انداخت اقای محمدی که معلم خوبی بود دستی به سرش کشید و گفت برو بشین عزیزم .😒امیر رفت نشست پیش دوستش سلامی کردنو دوستش دستان امیر را گرفت و گذآشت روی سنگ روی دیوار که سرد بود و درد امیر را خوب میکرد زنگ کلاس خورد و همع بچه ها رفتن بیرون مدیر امیر را صدا زد .اهای امیر بیا اینجا امیر ترسیده بود خیلی ترسیده بود طوری که پا به فرار گذآشت .اقای مدیر هر چغدر قسم خورد که باهات کاری ندارم امیر رفت بیرون از مدرسه نشت و انقد ترسیده بود که خوابش گرفت بعد از یک ساعتی
😌😌😌و یه صدای که میگفت امیر پاشو دیگه امیر را بیدار کرد و با اشفتگی زیاد گفت چی شده من کجام 😳دوست امیر بود همون همکلاسیش بنام محمد
با هم راه افتادن امیر گفت من دیگه مدرسه نمیام
محمد.با اعصبانیت گفت پس میخوای چکار کنی 😡
امیر .میخوام برم پیش اوستادم اون تحصیلاتشم خوبه هم درس یادم میده هم مکانیکی اخرشم یه مکانیک میشم و میام با دختر خالم ازدواج میکنم 😒
محمد و امیر نگاهی به هم کردن و هردو زدن زیر خنده گفت اون که خیلی پولدارع توم پولدار شو بعد .
با هم حرف میزدن تا به خونه رسیدن مادر امیر در حیاط منتظر پسرش بود. امیر سلامی کرد و مادرش جواب داد
مادر .خسته نباشی امروز دباره میخوای بری تعمیر گاه
امیر.بله مادر نهار چی داریم
مادر لبخندی زد گفت برات گذآشتم بخور برو سر کار
امیر سریع رفت ماکرونی که خیلی دوسداشت رو درون نانی پیچید و روانه سر کار شد امیر در مغازه رسید طبق معمول استاد رضآ که 46سال داشت با صدای کلفت داد زد چرا دیر اومدی
امیر .ببخشید اوستاد کلاس بودم
رضآ.برو لباس های کارت رو بپوش و سریع این ماشینو باز کن با اعصبانیت کامل و ابروهای تو هم رفته 😡
امیر با عجله لباس هارا عوض کرد و شروع به کار کرد اروم اروم خورشید داشت غروب میکرد امیر با دستان سیاه و چشمان خسته خود داشت به خونه میرفت .اوستاد رضآ سیگاری میان لبهایش داشت و با دود سیگار چشمانش را نیمه باز کرده بود .و انگار امیر حرفی داشت
رضآ گفت بگو چی میخوای بگو دیگه
امیر نفس خود را جمع کرد و گفت اوستا یکم پول داری میخوام کرایه بدم تا خونه خیلی راه هستش دیر وقت میرسم
رضآ یه خنده ای کرد و گفت خودت شاهد بودی هیج پولی برام نمانده و میخوام لبتاب برا پسرم بخرم فقط 200هزار کار کردیم
امیر گفت باشه اوستاد و خدا حافظ تا فردا امیر باز با پاهان خسته خود راه افتاد خیلی سخت قدم هایش حرکت میکردن ساعت 10شده بود که به خانه رسید مادر که باز دم خانه نشسته و منتظر امیر بود سرش داد زد گفت معلومه کی میخوای بیای تو 😡😡
امیر گفت مادر کارمون زیاد بود دیر اومدم سمانه خانوم گفت برو دستو پاهایت را بشور شامت امادست .علی و مادرش باهم داخل رفتند امیردیگر نای در بدن نداشت ابی به صورت خود زد و سر سفره نشست سمانه غذآرا کشید برای امیر اما امیر توی فکر فروع رفته بود و قاشوق را درون دستانش میچرخاند سمانه گفت چی شده چرا تو فکری غدایت را بخور سرد شد امیر شام خود را خورد و بعد به رخت خوابش رفت فکرای بسیاری در سر امیر اورا اذآر میداد .چگونه به مادرم بگویم من دیگر درس نمیخواهم ؟
ایا میگذآرد مادرش که به مدرسه نرود ؟
با همین فکرا خوابش گرفت . 😒😒😒صبح زود وقتی خورشید طلوع کرد مادر امیر از خواب بیدار شد امیر را تکان داد و گفت پسرم وقت رفتن به مدرس هستش بیدار شو
امیر تا این را شنی
د از خواب بیدار شد و اماده رفتن به مدرسه میشد گاهی هم مکثی میکرد که به مادر بگوید اما نمیشد کتابهای خود را گرفت و به مدرسه رفت .هنگامی که درب مدرسه رسید دستو پاهایش از شدت ترس از مدیر میلرزید و با اهستگی وارد مدرسه شد سر صف صبگاهی رفت مدیر با یک چوب بالای سکوی مدرسه رفت همه راست وایاده تا تاکید مدیر را بشنون .مدیر مرد خیلی بد اعصاب و حرام خوری بود .اولین جمله اش گفت .فردا صبح برای پول نظآفت چی و تخته سیاه نفری 15000بیارید هرکی نیاورد دیگه حق ورود به مدرسه ندارد .همه که برایشان پول زیادی نبود حرفی نداشتن .تاکید دوم مدیر مدرسه گفت امیر چه خوب انگار کتک ها تاثیر داشت امروز زود اومدی .همه بچه ها خندیدند و ترس امیر ریخت ولی فکر پول فردا امیر را خیلی نگران کرد اخه پدرش بیکار بود و همه خیاطیش 15هزار داخلش نبود .
زنگ اخر مدرسه به صدا در امد و همه دانش اموزان با دوان دوان راهی خانه میشدند امیر به اهستگی راه میرفت و سرش را به زمین انتاخته بود درون فکر فردا پول از کجا پیدا کند در سرش اورا میرنجاند اتقد در فکر فروع رفته بود که به درب خانه رسید .و خاله ناهید با دختر خاله محدثه درب حیاط امیر وایساده بودند تمام خیالات و فکر امیر دگر گون شد امیر بسیار زیادمحدثه را دوست داشت نزدیک رفت و شروه به حال و احوال پرسی کردن .
امیر .😊سلام خوب هستین خوش اومدین خاله جان
.سلام خواهر زاده عزیزم خسته نباشی حالتون خوبه
امیر سری برای محدثه تکان داد او هم با چهری خود سری تکان داد
امیر مثل اوستاد ها حرف میزد با خاله و گاهی هم نگاهی به محدثه مینداخت
خاله شنیدم میروی شاگردی مکانیکی
امیر .بله خاله 4ماه هستش که میرم
خوبه افرین بریم داخل
هر سه تای داخل حیاط رفتن مادر امیر مثل همیشه در حال تمیز کردن شیشه ها بود روی یک نرده کوچک داشت شیشه ها را تمیز میکرد که با صدای شوخی های امیر و خاله
پاین امد سلام خواهر خوبی صورت هم را بوسیدن خاله ناهید در شهر دیگر زندگی میکرد و خیلی وقت بود هم دیگر را ندیده بودن بعد محدثه جلو امد صورت خاله را بوسیدن محدثه خیلی بسیار صورت و سیرت زیبای داشت و چادر میپوشید همیشه امیر همچنان در دلش غوغآ بود. دیگر فکر مدرسع که فردا پول میخواهد در سرش پریده بود فقط محو صورت محدثه شده بود حتی یادش رفته بود کع باید برود سر مغآزع . ساعتهای زیادی در خانه نشستن و بعد هانیه با محدثه بلند شدن که بروند خانه مادر بزرگ یعنی مادر هانیه و سمانه . سمانع و هانیه خیلی جلو تر از امیرو محدثه بیرون رفتن . محدثه داشت در اینه مغنه خود را درست میکرد که ناگهان امیر را با چشمک دید در اینه و صدای امیر که میگفت
یک پلک زدن فاصله از تو تا من
باید بزنیم پلک یا تو یا من
هرچند که گفتن گناهست این کار
ا
اما تو بزن پلک گناهش با من 😄
محدثه خیلی عجیب بود براش کع امیر همچین کاری میکنه سریع در را باز کرد و بیرون رفت .
اما یه احساس خوبی محدثه را دست میداد بعد از رفتن محدثه امیر قرارش نمیگرفت و یاد پول فردا افتاد به اینه نگاهی کرد و گفت دیگر درس نمیخواهم میروم استاد میشم همین راه درست است مادر در همین حال وارد خانه شد امیر گفت مادر من دیگه نمیخوام درس بخونم خسته شدم از بس پول برا مدرسه بردم از بس کتکای مدیرو خوردم برای دیر رسیدن مادر من علاقه ندارم تمام . سمانه با اعصبانیت سرش داد زد گفت پس میخوای چکار کنی مثل بابات بری شهر غربت لاف دوزی کنی اونم شنیدی چند وقته کار نیست بشین درستو بخون فهمیدی .اما امیر کم نیاورد گفت من مثل استادم میشم اون هیلی پولداره بعدش من برا پول نمیرم برا علاقم میرم .سمانه مکثی کرد و به حالت نارضآیتی نگاه امیر میکرد اما جواب حرف حسابی کع امیر زده بود سکوتی بیش نمیشد .
سمانه روی پله حیاط رفت و نشست اهی کشید از ته دل خیلی زن پر غرور و مهربانی بود امیر رفت گفت مادر ناراحت نشو بخدا قول میدم بهترین اوستاد بشم و بیام خواهر زادتو خوشبخت کنم .سمانه لبخندی زد گفت غلط نکن بی ادب تو چه به این حرفا . شب فرا رسید سفره ساده را پهن کرد مادر و شام را خوردن و خواهر کوچیکتر امیر از خانه عمه اش زنگ زد به خونه گفت امیر بیا منو ببر خونمون امیر گفت مادر بریم خونه مادر بزرگ اجی فاطی هم ببریم سر راهمون مادر سامه گفت باشه بریم در خونه را کلید کردند و فاطمه را از خانه عمه اوردند به خانه مادر بزرگ رفتند .در را زدن صدای خنده محدثه میومد که با خاله کوچک صحبت میکرد اجی فاطمه گفت امیرررر محدثه اینجاست اره ای کلک بخاطر اون اومدی مارو اوردی .امیر گفت هیسس بابا میشنون در را باز کردن خاله کوچک امیر بود خاله نسیم .گفت به به خوش اومدین اونم از دل امیر خبر داشت امیر گفت بریم تو دیگه هر چهار تای زدن زیر خنده وارد شدن
محدثه در دلش تاب نبود بلند شدن از جلوی پای خاله دست دادن و نشستن دای امیر هم انجا بود .دای هم یک وانت خراب داشت که با اون میوه فروشی میکرد سلام دای خوبین
به امیر سلام خواهر زاده گلم خوبی
امیر .ممنون خوبم
دای گفت امیر ماشینم از زیرش بنزین میده نمیدونم چشه امیر جواب داد سریع با غروری که محدثه نگاهش میکرد گفت باکشه فردا بیار چشم درستش میکنیم .محدثه که اون گوشه نشسته بود با شوخی گفت اره تو همه چیو درست میکنی منظور محدثه کار امروز امیر بود 😂
امیر با چهرای خجالت زده سرشو پاین انداخت شروع به گفتو گو کردند تا ان شب گذشت صبح زود امیر دیگر بجای مدرسه راهی تعمیرگاه شد . و با اشتیاق زیاد سمت تعمیرگاه رفت و اوسا داشت لباس هارو تعویض میکرد که یهوی چشمش به امیر افتاد گفت به به چی شده امروز اول صبحی اینجای .امیر لبخندی زد گفت مگه نمیگفتی اوستا باید اول صبح سر کار باشه خو دیگه اوستا میخوام بشم . شروع به کار کردن امیر سخت کار میکرد و عرق سنگینی روی سرو صورتش مینشست اما همیشه فکر امیر داشتن محدثه بود کارش خیلی عالی بود اما فکرش نمیگذآشت بهترین باشد .
وقت نهار شد اوستاد سویچ ماشین خود را برداشت و گفت امیر مواظب مغآزه باش تا من برم نهار .
امیر که پولی برای نهار نداشت و کم روی او باعث شد هیچی نگه و گفت چشم .
اوسا حرکت کرد امیر دستان سیاه خود را به پیشانیش کشید و گفت من هم اوستا میشم اخرش
امیر روی صندلی نشست تا چند ساعتی همونجوری مانده بود توی فکر محدثه و گشنگی او به خواب رفت در اوج خواب یهوی صدای اوسا رضآ که داد زد چرا خوابیدی بلند شو ببینم این که طرز کار کردنه امیر سرش را پاین انداخت و گفت ببخشید خسته بودم نفهمیدم چطور خوابم گرفت .شروع به کار کردند و تا غروب خورشید .لباس های خود را عوض کردند امیر با دویدن به خانه میرفت که ناگهان .چشمش به محدثه و خاله کوچیکش افتاد که از مغآزه میامدند رفت جلو خاله گفت خسته نباشی امیر .امیر سلام خاله ممنون
محدثه هم نگاهش به امیر بود که خاله گف ای بابا پول مغآزه دار را ندادم برگشت که پول مغآزه دار رو پس بده که محدثه گفت امیر اون روز تو خونتون چی میگفتی اون موقعه تو شک مونده بودم ببخشید که جوابتو ندادم .
امیر دلش یهو ریخت و گفت محدثه بخدا قسم خیلی دوستداشتن تو واقعیه تو دلم
سرشو پاین انداخت و جواب محدثه گفت امیر دل به دل راه داره در همین صحبت خاله برگشت گفت بریم پسش دادم.امیر گفت خدا حافظ مادر نگرانمه محدثم که گفت برو بسلامت خاله هم میدونست خیلی همو دوست دارن و خندیدو گفت خدا حافظ
شب ها و روزها میگذشتندو امیر که اوستاد رضآ با هم کار میکردند و امیر اخلاق بد اوستاد خود را تحمل میکرد واقعا تحمل این موضوع خیلی سخت شده بود دو سال از موضوع شاگردی امیر گذشته بود و از انجا که علاقه خیلی زیادی به شغلش داشت خیلی بیشتر از اوستاد رضآ یاد گرفته بود همیشه با خود اوصول کارها رو روی کاغذ مینوشت و ساعت ها روی ان فکر میکرد .یک روز شنبه صدای خروس همسایه امیر را بیدار کرد امیر صبحانه را خورد و گفت مادر من برم سر کار کاری نداری .مادر گفت نه عزیزم فقط یکم زودتر بیا اخه اجیم و محدثه مهمانمون هستند .امیر یه خوشحال شد انقدر که کله مادر را محکم بوسید و گفت چشممممم و راه افتاد .
اوستاد رضآ با همان اخلاق اعصبی در مغآزه کار گرفته بود گفت برو زود لباساتو عوض کن و چرخ اینو بازو بسته کن .امیر بعد از تعویض لباس مشغول کار شد و امیر سعی کرد با روش خودش چرخ را خیلی اوستادانه تر از استاد باز کرد و تعویض لوازم ماشینرو انجام داد .اوستاد که داشت نگاه میکرد اعصبی شد و محکم اچرارو لگد کرد گفت بلند شو خودم جا بزنم این روشهای مسخره کتابیت به درد خودت میخوره امیر بلند شد و رفت اونور مغآزه نشست و صاحب ماشین این کارو دید و رفت پیش امیر گفت پسرم من خودم مکانیک بودم و تهران مغآزه داشتم خیلی جالب بود روشت ولی الان باید جاتو عوض کنی چغد حقوق میگیری .
امیر گفت هیچی بهم نمیده حقوق روزی2هزار اونم من راهو پیاده میرم که پس اندازش کنم .
مشتری گفت شماره من اینه رو کارت هروقت تصمیمتو گرفتی با من هماهنگ کن که ببرمت تهران پیش رفیقم
امیر مکثی کرد و گفت خیلی ممنون چشم .
امیر عادت کرده بود به اخلاق اوستاد رضآ و فکرش رفت پیش محدثه اخه خیلی وقت بود ندیده بودتش ساعت را همش نگاه میکرد تا ساعت ها به 8رسید لباس های خود را عوض کرد و راهی خانه شد . محدثه و مامانش خونه امیر نشسته بودن که امیر از در وارد خانه شد محدثه درون اشبزخانه در حال کمک کردن به سمانه مادر امیر بود . امیر یه نگاه عاشقانه به اون انداخت اون هم حول شد و سرشو پاین انداخت .امیر خاله را بوسید و گفت خوش اومدین من لباسامو عوض کنم الان میام وارد اتاق شد .ناهید گفت سمانه امیر خیلی وقته میره مکانیکی چیزی یاد گرفته یا الکی میرو میاد .سمانه گفت ماشاله خودش استادع دیگه .ن
ناهید .شغلش بد نیست ولی همیشه دستاش روغنیه .
سمانه گفت چکار کنیم خودش انتخاب کرده
یهو محدثه گفت مرد باید کار کنه نون حلال در بیاره دست سیاه که عب نداره
سمانه نگاهی بش کرد گفت اره عزیزم .
امیر خیلی مرتبع و با انرژی اومد تو حال و رو به روی اشپز خانه نشسته بود محدثه هم انگار یک مهتابی بود صورتش همش یه نگاهی به امیر میکرد و یه لبخند کوچیک رو لباش میفتاد .شب گذشت و با همه خوبی هایش تمام شد صبح امیر با کتانی های پاره خود دباره راهی سر کار رفت و وقتی به انجا رسید اوستا رضآ با چهری اخموی خود کوله امیر را در دست داشت و امیر سلام اوستاد چی شده .اوسا گفت تو با مشتری ها خیلی رفیق شدی و به اون مشتریم گفته بودی ما فلان قطعه رو عوض نکردیم مگه عوض نکردم .امیر میدانست که اوستاد میخواهد پول اضآفی از اون بگیره هیچی نگفت .اوستاد کوله لباس امیرو بش داد گفت دیگه نمیخوام برام کار کنی برو خدا حافظ .امیر گفت اوستاد بخدا من از اینجا برم جای ندارم نکن این کارو خواهش میکنم
اوستاد رضآ داد زد گفتم از جلو چشمم دور شووو
امیر دیگر خواهشی نکرد نگاهی به کوله خود انداخت و راهی خانه شد .
امیر توی فکر بود از خیابان داشت میگذشت یک تاکسی با صدای بوق و ترمز به او چسبید .سرشو از شیشه در اورد گفت هویییی حواست کجاست
امیر که ترسیده بود گفت معذرت میخوام .تاکسیو نگاه کرد یاد همون مشتری افتاد که بش قول داده بود به تهران ببرتش سریع کوله را باز کرد
و شماره همون مشتری رو از جیبش بیرون اورد یه مغآزه دار که رفیق بابای امیر بود اونور خیابان تلفن داشت .امیر رفت جلو سلام اقای رجبی من میتونم با تلفنت یه زنگ بزنم
رجبی گفت برو بزن پسرم .
امیر خوشحال شد و گوشی رو ورداشت شماره هارو زد منتظر برداشتن گوشی بود و بوق میزد .ادامه داستان در حال نوشتن است .
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 18:24 توسط حافظ عینی
|